عروسی در سایه
نویسنده و کارگردان: علی عابدی
طراح صحنه : جلال تهرانی
محل اجرا: تالار سایه.
«جنگ ضد انسان است و ضد جنگ شاید خود انسان»[1]. انسان به طور ذاتی از جنگ گریزان است. البته نمیخواهم بگویم که همه صلح طلبند. بیشتر از جنگ گریزانند به خاطر زندگی و گریز از خطر مرگ. اما به هرحال چه این باشد چه آن انسان و جنگ روبروی هم قرار می گیرند. پس از هرجنگی زیانها و خسارات مالی و جانی فراوانی بوجود می آید و معمولن هم هنرهای هفت گانه پس از هر جنگی به کار می افتند و نقدها و ستایش های خود را از این پدیده ارائه می دهند. از تئاتر و سینما گرفته تا موسیقی و عکاسی و نقاشی و معماری و ادبیات و ... در این میان تشخیص مزایا و معایب هم بهتر است به عهدهی خود مخاطب باشد.
به هر جهت جنگ از دیدگاه های متفاوتی مورد بررسی قرار می گیرد و در هر کدام از دیدگاه ها چه کمدی و چه تراژیک مسائل به خوبی مطرح شده بررسی می شوند. اما به هرحال وقتی این پدیدهی خشن رخ می دهد ناخودآگاه این پدیده و انجام آن می افتد به گردن جنس خشن که همان مرد باشد. حالا بیایید فرض کنیم در دنیا همینطور هی جنگ بشود و مردها یکی پس از دیگری کشته شوند. حالا همان اندک مردانی که باقی مانده اند طبیعتن کیمیا می شوند برای زنان و دست و پا می شکند هر زنی برای بدست آوردن یکی از همان مردها ... حالا مهم نیست که آن مرد با چند زن دیگر هم باشد. این هم یک دیدگاه است نسبت به عواقب و عوارض جنگ که نمایش عروسی در سایه به آن پرداخته است.
انسان بازمانده از جنگ به گذشتهی خود می نگرد جایی که اکنون شاید چیزی از آن باقی نمانده باشد. به آینده می نگرد جایی که باید از نو بسازدش. یکی از مهم ترین رکن های هر نمایشی مخاطبان آن نمایش هستند و حال که این مخاطبان انسانهای بازمانده از جنگ هستند باید برایشان زندگی را با شیوه هایی نو و با معناهایی متفاوت ترسیم کرد. اینجاست که ابزورد پا به عرصهی نمایش می گذارد. کاراکترهای اینگونه نمایش آدم های معمولی هستند با ضعف های بسیار که شاید به لحاظ بهرهی هوشی از حد اقل ها برخوردار باشند. اما با همان حد اقل ها ضمن این که مخاطب را به خنده وا می دارند به فکر نیز فرو می برند و این معنا باختگی در ابزورد است که با نشان دادن واقعیت ها از زاویه ای دیگر مخاطب را به چالشی عمیق تر از آنچه تا به حال بوده می افکند.
قصه
پردهی اول
سرباز، مهم ترین و شاید اصلی ترین عنصر جنگ نشسته در سنگرش و نگهبانی می دهد. عروس، دختری زیبا که برای دیدن نامزد سربازش به در پادگان آمده و با سرباز دم خور می شود. زن انگار که به پیکنیک آمده می خواهد سفره ای برای خود ، سرباز و نامزدش که با او قرار دارد بچیند. این صحنه شاید آدم را یاد نمایشنامهی پیکنیک در میدان جنگ اثر آرابال بیاندازد. سرباز هم برایش از معشوقه ای تعریف می کند که از بالای ساختمانی پرت شده و مرده است. ما می فهمیم که عروس بار دار نیز هست به هرحال زن می فهمد که مردش ( سرباز دابو) به خاطر مخالفت با نظر فرمانده در زندان است و منتظر حکم اعدام اما چون طناب دار ندارند اعدام به تعویق افتاده. زن برای نجات شوهرش نزد فرمانده می رود تا از او خواهش کند اما او هم از همان پنجره پرت می شود.
پردهی دوم
به خانهی عروس می رویم و با پدر و مادرش آشنا می شویم می فهمیم پدر عروس که یک سرباز کهنه کار است، برای اینکه از جنگ معاف شود نارنجکی را قورت داده است و نخی که به ضامن آن وصل است از دهانش بیرون زده. سرباز به منزل آنها می آید تا ضمن تحویل دادن چمدان دخترشان خبر پرت شدنش را به پدر و مادرش بدهد آنها ابتدا آن سرباز را با نامزد دخترشان اشتباه می گیرند اما بعد که می فهمند او مجرد است می خواهند یکی دیگر از دخترانشان را به او بیندازند اما سرباز می گوید که نمیتواند بچه دار بشود. ضمناً می فهمیم که دختر هنوز نمرده و با مرگ دست و پنچه نرم می کند. این موضوع پدر و مادر را ناراحت می کند نه به خاطر دخترشان بلکه به خاطر بار دار بودن او چرا که ممکن است بچه پسر باشد و با این اتفاق خدمتی به کشور و جامعه انجام داده باشند. اما با مرگ دختر از تمام شانس ها محروم خواهند شد. سرباز که عازم جنگ است آنجا را ترک می کند.
پردهی سوم
در دنیای مردگان هستیم. دختر که هنوز نمرده است نمیتواند داخل شود از طرفی سرباز که به طرز مسخره ای کشته شده به آنجا می آید و دختر را بار دیگر می بیند. آنجا پر است از مردانی که در جنگ ها کشته شده اند و برعکسِ زمین قحطی زن است. آنها که از بالا قادر به دیدن همه چیز هستند. چیزهایی می بینند که به خیلی از حقایق پی می برند و می فهمند که هردو فریب خورده اند. شوهر دختر که اصلا سرباز دابو نبوده و سرباز جوما بوده دارد با معشوقهی سرباز که تا حالا فکر می کردیم از پنجره پرت شده ازدواج می کند. آن هم به عنوان دهمین همسرش از طرفی در مراسم اعدام سرباز دابو فرمانده کشته می شود اما دختر که دارد به دنیا باز می گردد به سرباز قول می دهد که اینبار خودش را ازجای بلند تری پرت کند تا حتمن بمیرد و پیش او بیاید. سرباز با خوشحالی از این قضیه و با ناراحتی از اینکه الان فرمانده هم به جهان پس از مرگ خواهد آمد همانجا می ماند.
ساختار و فرم و شخصیت ها.
در این نمایش ما در آخر دنیا هستیم یعنی آنقدر در دنیا جنگ شده که تقریبن دیگر مردی روی کرهی زمین نمانده و همان اندک مردانی که مانده اند به لحاظ قدرت جنسی به دو دستهی دختر زا و پسر زا تقسیم شده اند که طبیعتن دستهی دوم دارای اهمیت بیشتری هستند چون ضمن اینکه می توانند بجنگند می توانند با قدرت جنسی شان نسل بشر را نیز از نابودی نجات دهند. این نکته سوژه و تم اصلی این نمایش را تشکیل می دهد. در اینجا 4 کاراکتر نه چندان باهوش قصه، بدون اینکه هدف خاصی از زندگی داشته باشند فقط می خواهند به هر قیمت ممکن زنده بمانند. و این بی هدفی در اکثر کاراکترهای این گونه نمایش ها به چشم می خورد.
پدر که هدفش از قورت دادن نارنجک فرار از جنگ بوده. مادر که می خواهد تمام دخترانی را که زاییده شوهر دهد. دختر که دوست دارد جنگ تمام شود تا با نامزدش ازدواج کند و سرباز که می خواهد هرچه زود تر از این شرایط خلاص شود. این نمایش به لحاظ فرم ظاهری، چه از نظر ساختار نمایشنامه و چه به لحاظ شخصیت پردازی تمام ویژگیهای نمایش ابزرود را دارد. اما شاید به لحاظ محتوا و چیزی که قرار است به مخاطب القا کند. خیلی کم داشته باشد. طوریکه اگر طراحی صحنهی خوب نمایش را از آن جدا کنیم، می ماند مقداری دیالوگ خنده دار که در نیمی از نمایش فلسفهی خاصی پشتش نیست و نمونهی اینگونه کارها را می توان در گلریز و بولینگ نیز مشاهده نمود.
اینکه کارگردان قصد دارد به ماجرای جنگ از یک نقطه نظر خاص دقت کند، بسیار قابل تامل است اما نباید فراموش کنیم درست است که در نمایش ابزورد شخصیتها دچار بی هویتی و بی هدفی هستند اما این بی هویتی و بیهدفی و معناگریزی آنها باید دارای معنایی واحد باشد که نمایش را معنا دار و هدفمند کند. اینکه پدر عروس نارنجکی را قورت داده تا از جنگ معاف شود بسیار خوب است زیرا او این کار را کرده تا از مرگ رهایی یابد و با زنها و فرزندانش در آسایش زندگی کند اما استرس اینکه هرلحظه نارنجک ممکن است منفجر شود و یا اینکه یک تخریبچی بیاید و نارنجک را صحیح و سالم از بدنش در آورد و دوباره به جنگ اعزامش کنند آسایش را از او گرفته. بنا براین او شبانه روز در تلاش است که فرزند پسری به دنیا بیاورد و طبق قانون از جنگ معاف شود که نمیشود. دست آخر می بینیم که نارنجک منفجر می شود و او ناکام می ماند و این به آن معنی است که از مرگ گریزی نیست. اما اختهگی سرباز به کجا منتهی می شود این اختهگی به نظر رها شده می آید در حالی که از همین عنصر هم می شد برای همان نتیجه گیری نهایی و در خدمت نمایش استفاده کرد. یا اینکه عروس برای نجات جان شوهرش خودش را دچار خطر مرگ می کند نیز در خدمت قصه نیست. چرا که در این نمایش به نظر می رسد عنصر ضد جنگ باید نمایش را به آن سو ببرد که تمام کاراکتر ها دست و پنجه بزنند برای زنده ماندن و فرار از جنگ پس به خطر انداختن جان کاراکتر ها، ساختار این نمایش را دچار انحرافی جدی می کند. سرباز نباید به این راحتی در جنگ بمیرد. اتفاقن او که مقطوع النسل است باید زنده بماند تا تلخی ماجرا در انتها بیشتر هم بشود تا معنی بقای نسل به خطر بیافتد. آنوقت است که ما با ارائهی واقعیتی تلخ که خنده دار هم به نظر می رسد مخطب را هرچه بیشتر از جنگ متنفر کرده باشیم و رسالت ابروزد خودمان را به انجام رسانده ایم.
طراحی صحنه
وقتی می گویم طراحی صحنهی عالی و هدفمند کار را نجات داده بود به این خاطر است که وقتی وارد سالن نمایش می شدی سنگری ، نیمچه دیواری و پرده ای در انتهای صحنه تنها چیزهایی بود که توجهت را جلب می کرد در ابتدای نمایش وقتی انیمیشنی که نشان دهندهی رویای سرباز است روی پرده نمایش داده می شود؛ نوید اثری فانتزی را به مخاطب می دهد اما کم کم با آمدن دختر و رد و بدل شدن دیالوگ ها ذهنیت مخاطب را به سمت ابزوردیته پیش می برد تا بدان جایی که در پردهی دوم انواع نارنجک ها به ما معرفی می شودند و دست آخر می رسیم به نارنجکی که مرد قروت داده این پرده جدا از اینکه نشان گر ویدئو پروجکشن روی صحنه است اتاقی را هم نشان می دهد که در پشت آن با سایهی شخصیت ها برخورد می کنیم ضمن اینکه قسمت بالای آن هم جایی است که در پردهی سوم آنجا را سر پل می نامند جایی که اموات برای رفتن به جهان دیگر باید از آن عبور کنند بنا براین باکس انتهای صحنه جایی است با وجود وحدت در هویتش در هر صحنه از نمایش یک کاربرد دارد و این از نکات مثبت در طراحی چنین کارهایی است زیرا شلوغی در صحنه باعث خواهد شد از مخاطب تمرکز زدایی شود ومخاطب کمتر مفهوم چنین نمایشی را درک کند. حتی گلدانهایی که زن در پردهی دوم روی دیوار می چیند نیز به شدت در خدمت مفهوم کار است گل هایی که ظاهرش شبیه کاکتوس است اما وقتی دقت می کنی میفهمی که آنها به شکل بمب ساخته شده اند. دو مفهوم مجزا – لطافت گل و خشونت بمب - در کنار هم چیزی را آفریده اند که خود ابزورد است یعنی گل در گلدان معنای خودش را باخته و تبدیل به بمب شده. این در روانشناسی یونگ یک تیپ شخصیتی را نشان می دهد. شخصیتی که از درون خیلی ضعیف است اما برای اینکه دیگران به او آزار نرسانند ظاهری خشن از خود نشان می دهد. به هر حال جنگ است و هر کس برای خودش سپری دفاعی می سازد تا کمتر آسیب ببیند. این دقت در هویت بخشی که برای اشیاء صحنه اتفاق افتاده اگر برای کاراکتر ها هم انجام می شد نمایش با مفهومی واحد و غیر گسسته از توانایی بیشتری برای بیان هدفش برخوردار می بود. البته کاراکترهای این نمایش باید سپرهایی برای خود برگزینند که در ظاهر هیچ کمکی به نجات آنها نمیکند و فقط تصادف و اتفاقهای غیر ممکن است که با کمک آن ابزار های انتخابی باید نجات بخش شخصیت ها باشد. بسیار هم طبیعی است که در یک نمایش ابزورد منطق ابزار صحنه از منطق کاراکتر ها بیشتر باشد. و همین منطق اجزای صحنه به همراه بی منطقی کاراکتر ها که در مجموع به یک منطق خاص قصوی می انجامد به کل نمایش یک معنای خاص بدهد.